دستمال کاغذی به اشک گفت :
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی ؟
عاشقم
با من ازدواج میکنی ؟
اشک گفت :
ازدواج اشک و دستمال کاغذی ؟!!!
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی
تکه ای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش !
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید
خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل اینو آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود عاشق و زلال
او با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت
چون در میان قلب خود
دانه های اشک داشت !
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 14:43 توسط زینب
|