حرف دل....

نمی دانم چرا رفتی؟؟؟
نمی دانم چرا !!!
شاید خطا کردم و تو…
بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟!
تا کی؟!
برای چه؟!
ولی رفتی …
بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید...
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی
خاکستری گم شد...
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با
مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد...
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس
باران بود...
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست
خواهد رفت...
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم
مرد….
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 14:36 توسط زینب
|